ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
مقدمهء مصحح 10
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
8 ) ايستانيدن - و : استانيدن ، فعل متعدى ايستادن - مكرر آمده است . 9 ) با - بمعنى ( به ) و ( باز بار ديگر ) و ( بسوى براى ) مكرر آمده است ، مثال از ص 363 : « بفرمود تا با آن زمين حربگاه بسيار نفط سپيد با اخلاط آميخته و پخته بريختند » يعني : به آن زمين حربگاه . از ص 330 : « چون بپراكندند معن با هم آن خانه شد و پنهان ببود » يعنى معن باز بار ديگر هم بدان خانه شد كه بود . . . از ص 318 : « چون اين خبرها بمروان رسيد كه ايشان دعوت با ابراهيم الامام ميكنند از وى همى خبر جست » يعنى شنيد كه دعوت بسوى - يا از براى - ابراهيم ميكنند . . . از ص 318 : « زمينها را غله بكشتند و با سر عمارت شدند » يعني بار ديگر بر سر آبادى و عمارت شدند . . و بجاى اين معنى اخير در بعض كتب ( باز ) و در بعض كتب ( وا ) نويسند . 10 ) باديد - بمعنى پديد - مكرر . 11 ) باز جاى - بمعنى بجاى اول ، مثال از ص 258 : « باز جاى خود باز رفت » 12 ) باز جستن - بمعني تفتيش ( ر ك : رقم 22 ) 13 ) بازداشتن - بمعنى حبس كردن - مكرر آمده است ، و از لغات مستعمل قديم است و معنى توقيف موقتى را مىرساند . 14 ) بازى - بمعنى مزاح و طيبت ، مثال از ص 258 : « ببازى عايشه را گفت پيغامبر بهتر گشت نوبت ديگر حجره است ! » 15 ) ببشتند - بمعنى بش بستن و سد كردن پيش آب ( ؟ ) « بر لب جوى مغاك كندند روز شنبه چون ماهى در آنجا شدى راه ببشتندى و يكشنبه بگرفتندى و تأويل نهادندى . . » ص 218 و به نظر ميرسد كه اصل ( ببستندى ) بوده و كسى آن را نقطه گذاشته است ، ولى بعيدست كه كسى فعل بستن فارسى را نداند و فعل بشتن را بداند ازينرو تصور مىشود كه اين لغت اصلى باشد ، و چون اصل نسخه در دست نبود معلوم نشد كه نقطهء شين اصلى است يا الحاقى . . 16 ) بجاى آوردن - بمعنى به حال نخستين باز آوردن استعمال شده است . 17 ) بجاى بگذاشتن - بمعنى ترك كردن ، مثال از ص 314 : « و بعد ازين رسم صف بجاى بگذاشتند و سپاه جوق جوق پشتاپشت بداشتندى » يعنى رسم صف را ترك كرده و سپاه را دسته دسته پشت سر هم قرار دادند . 18 ) بجاى رسيدن - يعنى بالغ شدن و به حد مردى رسيدن مثال از ص 341 : « چون فرزند امير المؤمنين بجاء رسد اين عهده بر من كه هرون را بدان فراز آرم كه [ خرد را ] خلع كند تا ولى عهد فرزند تو باشد . »